میلادم: آن روز که تنهایی را در تمام تارو پود وجودم احساس میکردم وشبنم دیدگانم را تر کرده بود در پیچ وخم نگاهم تو را دیدم ودر عمق نگاهت تنهایی را خواندم آن روز که تو آمدی وجود خزان زده ام به بهاری سبز مبدل گشت آن روز که تو آمدی شکوفا شدم وخونی تازه در رگهایم جاری شد آن روزها دیریست که می گذرد محبوبم: وچه خوب شد که در آن تنهایی دستان گرمت دستان یخ زده ام را فشرد چه خوب شد که آمدی وچه خوبتر می شود که تا همیشه بمانی... . با تمام احساسم تقدیم به آن که روشنی قلبم از اوست. میلادم:یکتای زمینیم٫می ستایمت...
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه 1386/12/06 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت
صبحدم كه مرغ خوش صداي زندگي آواز پرنشاط زندگي سر داد چشم دل را گشودم... نگاهي به آسمان بيكران دلمانداختم... رنگ زيبايي نداشت،آبيش كردم،خورشيد تاباني برآسمانش گذاشتم،زيباشدمثل تو...مثل من... مثل زندگي... .
قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود.
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي، يادت نره بهترين راه اينه که بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه... .
روزي دوستي از عشق پرسيد: فرق ما دو تا چيه؟
عشق گفت:تو با يه سلام شروع مي شي ولي من با يه نگاه.
عشق از دوستي پرسيد: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چيه؟
دوستي گفت:من با يه دروغ تموم مي شم و تو با مرگ... .

در خلوت تنهايي خود به اين باور رسيده ام که اينجا براي زنده ماندن بايد مرد... .
زرد است که لبريز حقايق شده است... تلخ است که با درد موافق شده است... شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي.... پاييز بهاري است که عاشق شده است.... .
نگاه كن! هنوز واژگان جرات جولان ندارند .هنوز مي ترسند ! مي ترسند از آمدن و رسوا شدن ...مي ترسند از آمدن و رنگ بي رنگي گرفتن...مي بيني !هنوز هم كلام در سينه مي ميرد و تاب بر لب نشستن نمي يابد . ميبيني !هنوز مي ترسم از گفتن ناگفته ها . نا گفته هايي كه بر چشم مي نشيند و رسوايم مي كند . مي بيني؟... هنوز بي قرار توام... .
رفتي و در آخرين نگاهت خوندم چقد دلم برات تنگ شده... رفتي و در آخرين قدمهات ديدم كه چقدر برام عزيز بودي... رفتي و من را با يه عالمه خاطره تنها گذاشتي... حالا وقتي فكر مي كنم مي بينم تو قلبم را با خودت بردي هر كجا كه خواستي... . هركجا كه هستي بدون يادت به جاي قلبم مي تپه... .
بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم... .
مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا، مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند، مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق... .
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود... .
نوشته شده توسط بهار در شنبه 1385/12/26 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت
فرشته از سنگ ميپرسه چرا از خدا نميخواي که تورو انسان کنه؟؟؟
سنگ ميگه هنوز اونقدر سخت نشدم که انسان بشم...
زمان بس كند ميگذرد براي آنانكه در انتظارند؛
بس تند مي كذرد براي آنان كه مي ترسند؛
بس طولانيست براي آنان كه در اندوهند؛
وبس كوتاه براي آنان كه سرخوشند؛
اما ابدي است براي آنان كه عاشقند...
هفت نصیحت مولانا
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
اگر ميخواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باشش(مثل آینه)
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه 1385/11/03 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت
خدايا چگونه زيستن را تو به من بياموز،چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد وكسي كه چنين ارزشي داردباعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كکسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد،به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست نداشته باشد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.![]()
بدترين شكل دلتنگي براي كسي،آن است كه در كنار او باشي اما بداني هرگز به او نخواهي رسيد.
هرگز لبخند را ترك نكن حتي وقتي ناراحتي،چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو باشد.
تو ممكن است در تمام دنيا يكي باشي ولي براي بعضي ها تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران.
به چيزي كه گذشت غم مخور،به آنچه پس از آن خواهد آمد لبخند بزن.
زياد از حدخودت را تحت فشار نگذار،بهترين چيزها هميشه زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه 1385/11/03 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه 1385/11/03 ساعت 8:59 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط بهار در جمعه 1385/10/29 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت
تفسیر عشق در ملل مختلف
نوشته شده توسط بهار در جمعه 1385/10/29 ساعت 16:59 موضوع | لینک ثابت

شاید فکر کنید اینیه نقاشیه
در این صورت باید بگم کاملا"اشتباه میکنید چون این یه عکسه که با تکنکهای مختلف عکاسی گرفته وچاپ شده...
نوشته شده توسط بهار در جمعه 1385/10/29 ساعت 16:34 موضوع | لینک ثابت
بيادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1385/10/24 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت
روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه كند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر كند براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست، براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم ا
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1385/10/24 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت
هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...!
شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...!
و تو... هيچ وقت او را نديده اي
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1385/10/24 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1385/10/24 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم
آن روز كه رويايي ترين سلامها را تقديم به نگاه خشمگينت كردم
وآن روز كه پاييز خزان وجودت را بهاري كردم
وآن روز كه مجنون و فرهاد را در جلوي ديدگانت حقير و كوچك شمردم
و آن روز كه پريشان حال به دور آبشار گون زلفهايت چرخيدم با نگاهي صميمي براندازم كردي و تارو پود اين دوستي را با حديث زندگي ام گره مال كردي و من با نگاهي ملتمس و صدايي لرزان فقط گفتم ..... دوستت دارم.............
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1385/10/24 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت

بدون تو
با اجازه
جاي خاليت را به انتشاربوي شاخه گلي
هديه كرده ام
بدون تو اينجا
دلم ته مانده آرزوهايش را بدرقه ميكند
واميدم
نااميدانه نفسهاي گرمش را
به روي كاغذ چرك مقبلش حك مي كند
و بعد
به اجاق خاموش خاطرات خويش
پرتاب مي كند
ازتو چه پنهان
دوباره بغض كرده ام
بايد وضو بگيرم
از بس اذان چشمان تو را نشنيده ام
تمام نمازهاي نگاهم قضا شده است...
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1385/10/24 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
من پروانه نيستم تو هم پروانه نباش ...
زيرا پروانه بي وفاست و هر ساعت بر گلي مي نشيند وهر شب گرد شمعي مي گردد...
اگر شمعي مي سوزد ... اگر آتش مي گيرد ...اگر خاكسترش بر باد فنا ميرود بهخاطر هوس بازي ويكجا نبودن اوست...
پس بياييد صدف شويم ومرواريد محبت را در قلبمان بپررانيم و همانگونه كه قلبهايمان عشقمان را از دست نداد مرواريد محبت را از دل بيرون نيندازيم... .
پس تو اي عشقه پاك وخوبم بيا به ساز ترانه آب دل بسپاريم و به رسم عاشقان سفر كنيم و سرود بودن را با نواي رفتن زمزمه كنيم....
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 1385/10/24 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت
دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
نوشته شده توسط بهار در جمعه 1385/10/22 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
آبی تر از آنیم، که بی رنگ بمیریم... از شیشه نبودیم، که با سنگ بمیریم... تقصیر کسی نیست، که این گونه غریبیم... شاید روزگار خواست، که دلتنگ بمیریم...
نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه 1385/10/21 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما خوبان .ما ، میلاد وبهار، از این که به وب ما مراجعه کردید متشکریم . به امید روزهای بهتر....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY